[تک عکس] من، ذبیح و یونس

ما سه نفریم، من، ذبیح و یونس. یونس تازه یک سال و نیم است که به این دنیا آمده است. به نظر من هنوز خیلی کوچک است و خب همیشه فکر می کنم مامان یک جور دیگر هوایش را دارد. شیطان است و هر چیزِ شکستنیِ دمِ دستش را می شکند. ذبیح هم چهار سال از من کوچک تر است. من باید مراقبِ او باشم. باید حواسم به مشق هایش باشد، وقتی مامان می بیند سرمشق هایش را کج و کوله نوشته با یک حالت غمگینی من را نگاه می کند. انگار که تقصیر من است. خب، ذبیح سر به هواست و فقط عشقش این است که توپِ چند لایه ی پلاستیکی اش را بگیرد و برود توی کوچه با پسرهای همسایه بازی کند. اما خب من به مامان قول داده ام، حواسم به او باشد.
آخر شب ها من مامور این هستم که بروم توی حیاط و بعد درِ اصلیِ خانه را قفل کنم. راستش را بخواهید خریدِ نان هم با من است. گاهی حس خوبی دارم. احساس می کنم شده ام شبیهِ آقا عنایت. آقا عنایت معلمِ هندسه ی مدرسه ی ما است. خب همیشه دلم می خواست شبیهِ او باشم. حتی دوست داشتم مثلِ او راه بروم. می دیدم بعد از زنگِ آخر و تعطیلیِ مدرسه می رود ماست و شیر می خرد با یک دسته ی بزرگ سبزی. یک بار یونس بهانه می گرفت و گریه می کرد. مامان هم کلافه شده بود و به من گفته بود مراقبش باشم تا برود سبزی بخرد. هر چقدر اصرار کردم که خودم برای خرید سبزی بروم نشد که نشد. آخر مامان می گفت تو فرقِ جعفری و شوید را هنوز نمی دانی. بعد فکر کردم چقدر آقا عنایت بلد است. خب حتی دلم می خواهد وقتی اندازه ی او شدم ریش هایم را مثلِ او بتراشم و کفش های شبیه به او بخرم.
راستش با اینکه ذبیح و یونس کوچک تر هستند و من باید حواسم حسابی جمع باشد، که یونس دست به چیز های تیز و خطرناک نزند و ذبیح بنشیند درس چهارم کتاب فارسی اش را بخواند که دو هفته ی دیگر امتحان دارد، احساسِ بزرگ بودن می کنم. انگار شده ام هم سنِ آقا عنایت. چند باری هم شنیدم که مامان داشت تلفنی به عهدیه خانم می گفت که من مردِ خانه اش هستم. فردا امتحان انشا دارم، باید هر کسی خانه اش را توصیف کند. من می خواهم اول از مامان بگویم. با این که گاهی فکر می کنم یک جورِ دیگر هوای یونس و ذبیح را دارد، اما می دانم که اشتباه فکر می کنم. یعنی مامان همه ی ما را دوست دارد. آخر شب ها که می خوابم و خدا را صدا می کنم و با او یواشکی حرف می زنم احساس می کنم مامان دلش به من گرم است و فکر می کنم معنی ِ خانه هم همین باشد. خانه جایی است که آدم توی آن دلش گرم و شاد باشد.

عکسنوشت: شیوا خادمی

3 person

One thought on “[تک عکس] من، ذبیح و یونس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *